پایگاه اطلاع رسانی معلمان کلاس ششم

راهنما ،نمونه سئوالات ،روش تدریس و دانلود پاور پوینت برای کلاس ششم

آن روزهای خوب سادگی ..........

آن روزهای خوب سادگی ..........

محمود مرادی گمش تپه
ثا نیه ها به حرکت در می آید و زمان با چرخشی مرگبار، شادیها ی رخسارمان را به زردی می گرایاند و برگ برگ دفتر خاطرات کهنه زندگیمان را عجولانه ورق می زند. آنوقت تو می مانی نظاره گر این روز های رفته، با هزاران حدیث نا گفته ،خوب یا بد چندان تفاوتی نمی کند. خاطرات تباهی ونیستی را فراموش کرده ای و لحظه های زیبای زندگی را در قاب چشمانت ودر نهانخانه دلت ماوا دادی تا هر از گاهی، وقتی احساس می کنی که چیزی از درون بی تابت می کند وتو را به خویش می خواند، با یادی از آن روز های ماندگار، خویش را تسکین دهی . روزهایی که دیگر ناتوان از تکرار دوباره آن هستم .
آن روزهای خوب سادگی را می گویم . آن روز هایی که سادگی و صداقت در قاموس پاک اندیشه هایمان با زیبا ترین نقشهای ماندنی حک شده بود ودر بازار یکرنگی قلبهایمان، راستی- گنجینه ای بود-که با هیچ محکی نمی شد آن را بها داد .می شد عشق را لمس کرد و عاطفه را به بلندی بی نهایت فریاد کشید . روزگاری بود که می شد فارغ از گزند سوز وسرما ،بی نیاز از شبگرد تنها ، در سیاهی کوچه پس کوچه های صمیمیت قدم زد ونشانی خانه دوست را جویا شد ودر آن مسیر بی نهایت، آنقدر پیش رفت تا به سر منزل مقصود رسید .
آن زمان ها دیگر همه آ شنا بودند، کمتر کسی را غریبه احساس می کردی ، می شد به راحتی بر سرسفره اخلاص ومروت نشست و عهد راستی بست. بی هیچ گواه وبرگه ای، که صداقت را به مهر یا خطی کج ومعوج ،به نشانه پیمان راستین محدود نما ید، همراه با ردی از جوهر رنگ ورورفته ای که هویت دوست یا غریبه ای رابه ما می نمایاند. نشانیهایمان نیز چندان گنگ نبود . خود را در پس دیوار های نفرت پنهان نکرده بودیم ،در انتهای کوچه بن بست سردی و بی عاطفگی منزل نمی کردیم آدرس منزل همه یکی بود بزرگراه صداقت، کمی بالاتر از امید ،روبر روی کوچه احساس، پلاک هزاران مهر وایثار. دیوار ها نیز مفهوم جدایی دلهارا نمی داد و خانه ها هم چون حصاری سرد و سنگی ما را به آغوش نکشیده بود .پنجره من و همسایه ما نیز ،هر دو رو به یک خورشید باز می شد. آن روز ها حتی آسمان نیز با ما مهربانتر بود ما را چنان به خویش محرم می دانست که با آن بزرگی وغرورش، هرگاه که او را صدا می زدیم بغض خویش را با محبت بر زمین فرو می ریخت تا شاید ما از پس شیشه اتا قمان، دستی بی اختیار به نشانه محبت ،برای کودکی یتیم که در زیر باران در گوشه ای پناه گرفته است تکان داده ، لبخند او را هدیه بگیریم و شاد باشیم چرا که آن روز ها کمتر دست نیاز ی ،بی پاسخ می ماند . کسی به این فکر نمی کرد که سوز سرما، انگشتان یار گیرش را رنجور خواهد ساخت. همه دوست داشتند قطره قطره اشک فرو غلتید ه بر گونه درد مندان را تقسیم نمایند، چرا که احساس می کردیم از دیگران جدا نیستیم تا بوده" ما "بودیم" من" واژه ای نامانوس و غریب بود که کمتر به زبان می آمد. همه در یک تن خلاصه می گشتند و مهربانیها بود که به نسبت عادلانه تقسیم می شد . آن روز ها، در چشمان همه دریایی از زیبائیها موج می زد .کسی خویش را در پشت لنز های بی هویتی پنهان نمی ساخت، نیازی هم احساس نمی شد ،چرا که چیزی برای شرم نبود اگر صداقت وسادگی گناه بود . باشد، چه گناهی به از این که مقبول همگان بوده و هست؟ اما امروز احساس می کنم که دیر زمانیست که خود را در مسیر پر سنگلاخ روز مرگی زندگی گم کرده ایم، آنقدر از خویش دور شده ایم که حتی صدای ناله ها ی خود را هم نمی شنویم چه برسد به اینکه حضور دیگری را که با امید و آرزو، سر به شانه تو می نهد را نیک احساس کنیم . به خیال خویش فر سنگها از دیروز تنهایی و غربتمان جلو تر رفته ایم اما باور نداریم که در حصار تنگ خویشتن جا مانده ایم. چه می شود کرد ؟! این روزها حتی نام همسایه قدیمی روبروی منزلمان را نیز،که هر روز به نشانه سلام ،سری برای او تکان می دادیم نیز فراموش کرده ایم .نمی دانم چرا ؟ولی دلم برای آن روزهای خوب بودن تنگ شده است .